خلاصه کتاب اناکارنینا

خلاصه کتاب اناکارنینا

توسط خلاصه کتابدر 18 آگوست 2020

آنا کارِنینا (به روسی: Анна Каренина) رمانی است نوشتهٔ لئو تولستوی، نویسندهٔ روسی. این رمان در آغاز به‌صورت پاورقی از سال ۱۸۷۵ تا ۱۸۷۷ در گاهنامه‌ای به چاپ رسید.

رمان آنا کارِنینا را یک داستان واقع‌گرا دانسته‌اند.

محتوا

داستان آنا کارِنینا دارای شخصیت اولِ واحدی نیست. با دیدن نام آنا کارنینا، این تصور ایجاد می‌شود که این داستان حتماً به‌کلّی دربارهٔ اوست، اما در واقع این‌گونه نیست؛ درحالی‌که شاید بیش از نیمی از داستان دربارهٔ او باشد، بقیهٔ داستان دربارهٔ فردی به نام «لوین» است که البته این دو شخصیت در داستان رابطهٔ دورادوری با هم دارند.

به‌عبارتی، آنا کارِنینا خواهرِ دوستِ لوین است ،که در ادامه داستان باجناق می‌شوند.در طولِ داستان، این دو شخصیت فقط دو بار یک بار در اوایل داستان و همچنین در اواخرِ داستان با هم روبه‌رو می‌شوند. پس، درحقیقت این رمان فقط به زندگی آنا کارِنینا اشاره ندارد و در آن به زندگی و افکار شخصیت‌های دیگرِ داستان نیز پرداخته شده‌است. آنا نام این زن است و کارِنین نام شوهرِ اوست، و او به‌مناسبت نام شوهرش آنا کارِنینا (مؤنثِ «کارِنین») نامیده می‌شود.

تولستوی در نوشتن این داستان سعی داشته برخی افکار خود را در قالب دیالوگ‌های متن به خواننده القاء کند و او را به تفکر وادارد. در بعضی قسمت‌های داستان، تولستوی دربارهٔ شیوه‌های بهبود کشاورزی یا آموزش سخن گفته که نشان‌دهندهٔ اطلاعات وسیع نویسنده در این زمینه‌هاست.

البته بیان این اطلاعات و افکار، گاهی باعث شده داستان از موضوع اصلی خارج و خسته‌کننده شود؛ به‌ویژه وقتی که در داستان صحبت از کشاورزی است. یکی از بارزترین جلوه‌های ظهور اندیشه‌های این نویسنده در داستان، قسمت‌هایی است که او افکار مذهبیِ خود را در قالب افکار شخصیت مهم داستان، یعنی لوین، آورده‌است.

داستان از اینجا شروع می‌شود که زن و شوهری به نام‌های استپان آرکادیچ و داریا الکساندرونا با هم اختلافی خانوادگی دارند. آنا کارِنینا خواهر استپان آرکادیچ است و از سن پترزبورگ به خانهٔ برادرش ــ که در مسکو است ــ می‌آید و اختلاف زن و شوهر را حل می‌کند و حضورش در مسکو باعث به وجود آمدن ماجراهای اصلیِ داستان می‌شود… در داستان، فضای اشرافیِ آن روزگار حاکم است؛ زمانی که پرنس‌ها و کنت‌ها دارای مقامی والا در جامعه بودند، و آداب و رسوم اشرافیت و نجیب‌زادگی بر داستان حاکم است.

در کل داستان روندی نرم و دلنشین دارد و به عقیدهٔ بعضی فضای خشک داستان جنگ و صلح بر آناکارنینا حاکم نیست. این داستان، که درون‌مایه‌ای عاشقانه ـ اجتماعی دارد، بعد از جنگ و صلح، بزرگ‌ترین اثر تولستوی، این نویسندهٔ بزرگ روسی به‌شمار می‌رود.

منبع: https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D8%A7_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7

خلاصه داستان آناکارنینا

رمان آناکارنینا  یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان آناکارنینا  را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید.

پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند آناکارنینا  را تهیه کنید و بخوانید.بخش هایی از این خلاصه داستان ، مستقیما از روی نسخه ی اصلی داستان الهام گرفته شده است و در بخش های دیگر به این دلیل که قصد داشتیم که مجهول بودن داستان را برایتان ثابت نگه داریم ، ملزم به یک سری از تغییرات شده ایم. امیدواریم که با خوانش این بخش ، علاقه ی شما برای خوانش این رمان جذاب بیش از پیش بیشتر شود.

داستان آناکارنینا بر خلاف نامی که دارد با محوریت شخصیت آناکارنینا پردازش نشده است. آناکارنینا ، تنها نامی است که بر روی این داستان نهاده شده است و بیشتر اتفاقاتی که در این داستان صورت می پذیرد ، گریز از مرکز شخصیتی به نام آناکارنینا است و در حواشی رمان صورت می پذیرد. اما با این اوصاف باید به این نکته اشاره کرد که حضور آناکارنینا به جد بر روی داستان تاثیر گذاشته و نقش اصلی او را می توان در بسیاری از رویدادها مشاهده کرد.

اگر بخواهیم کمی دقیق تر به این مسئله بپردازیم ، باید این چنین بگوییم که بر خلاف نام داستان که می تواند این شبهه را در ذهن ایجاد کند که نام آناکارنینا همان نام شخصیت اول داستان است ، اما اینطور نیست و تنها بخشی از این داستان با محوریت داستان آناکارنینا می گذرد. دیدگاه بسیاری از منتقدین به این داستان به این صورت است که این داستان به هیچ وجه هیچ شخصیت قهرمانی ندارد و هیچ کس در این داستان شخصیت اول نیست. از این رو این داستان میان دو شخصیت اصلی یعنی آناکارنینا و لوین پردازش شده است.

از این رو اما باز هم نمی توان به صراحت این مسئله را تایید کرد که این رمان ، یک رمان شخصیت محور تام و تمام است. بلکه شاید بهتر باشد که رمان آناکارنینا یک رمان رویداد محور بدانیم و اینگونه درباره ی آن صحبت کنیم که حوادث در این رمان بیش تر از شخصیت ها تاثیرگذار در روند داستان هستند. اما اگر بخواهیم سری به خلاصه ی داستان این رمان بزنیم ، باید این چنین بگوییم که آغاز این رمان بدین صورت آغاز می شود که  : ” خانواده اوبلانسکی تنش های بسیاری را متحمل شده بود و شرایط در این خانواده به طور کلی آشفته بود. دالی که همسر استیوا اوبلانسکی است ، متوجه می شود که وی با یکی از کسانی که سابقا از بچه ی آن ها نگهداری می کرده است و معلم سر خانه ی بچه ی آن ها بوده است ، رابطه ی جنسی داشته است و این رابطه ی جنسی برای او ویرانگر می شود.او نامه های آن دو به یکدیگر را پیدا می کند و به طور کلی ، تمام عشقش به همسرش را از دست می دهد. استیوا که خیانت به همسرش او را آزار میداد ، دچار یک بهم ریختگی روحی می شود ، اما به ناچار به روی خودش نمی آورد تا که شاید غرور و مردانگیش این میان راهی باشد برای حل این مسئله ، اما از آن سو دالی خودش را در اتاقی حبس می کند و برای مدت ها نه لب به غذایی می زند و نه ملاقات کسی را می پذیرد.

استیوا که از این حال دالی حال خوشی ندارد و مهر و علاقه اش حکم به تنهایی او نمی کند ، تصمیم می گیرد که راه حلی برای این قضیه پیدا کند. بسیاری از کسانی که به دور استیوا بودند و به نوعی از خدمه ها و مشاورانش بودند ، به او گفتند که زن ها دل مهربانی دارند. به دیدارش برو و سعی کن که دل او را بدست بیاوری و این قضیه را تمام کنی ، چرا که این مسئله هر چقدر کهنه تر بشود ، درمانش سخت تر است.

استیوا ، روزی بهر طریق تصمیم می گیرد که به دیدار دالی برود.او به دیدار دالی می رود و از او طلب بخشش می کند. او در این مکالمه این چنین می گوید که  : ” دالی عزیزم ، منم استیوا ، کسی که نه سال از زندگی عاشقانه ات را با او سپری کردی. دالی عزیز تر از جانم ، به پاس این نه سال زندگی مشترک مرا ببخش و بیا دوباره زندگی خوب و پر مهرمان را از سر بگیریم .” . اما دالی که دیگر قلبی نداشت که در آن عشقی باشد ، تصمیم می گیرد که همه چیز را ویران کند و به استیوا می گوید که  : ” من در قلبم دیگر هیچ حسی به تو ندارم. تو نه تنها دیگر برای من عزیز و ارزنده نیستی ، بلکه یک انسان حال بهم زن و کثیف هستی که لیاقت انسان بودنت را هم تنها به زور ظاهر انسانیت داری. ”  . استیوا که چنین برخوردی را می بیند ، خانه را ترک می کند و به سوی محل کارش می رود.

استیوا بر خلاف آنچه که در زندگی شخصی اش شاهد آن بودیم ، انسانی بسیار محترم در محل کار است. او یکی از شغل های مهم در حوزه ی شهری و روستایی را دارد و یکی از بزرگترین و نامدارترین افراد منطقه ی زندگی خود است.او به واسطه ی شغلی که دارد یکی از قوی ترین حقله های ارتباطی با تاجرین و دولتمردان را در اختیار دارد و این قضیه بیش از پیش به او کمک کرده است که صاحب احترامی عظیم در زمینه ی کار و زندگی اش باشد.

او در روزی که پس از ماجرای دالی به سر کار می رود ، یک قرار کاری مهم دارد. قرار کاری مهم او با شخصی به نام لوین است. لوین یکی از صاحب منسبان تجارت روستاییان و مدیران بازرگانی در سطح کشور است. این دیدار مهم برای استیوا بسیار ارزشمند بود.او ابتدا لوین را به همه معرفی می کند و سپس با او وارد دیدار رسمی می شود.هر چند که استیوا بیش از هر کسی می دانست که ماجرا از این قرار است که لوین عاشق خواهر خانمش یعنی خواهر دالی به نام کیتی است و به این دلیل به دیدار او آمده است. با این اوصاف ، آنها با هم قرار گذاشتند که علاوه بر آن دیدار یک شامی هم با هم میل کنند و بیشتر در این باب صحبت کنند.

اگر دوست دارید بدانید که چه بر سر ورونسکی می آید و یا عاقبت لوین و کیتی چه می شود ، حتما کتاب را مطالعه کنید ، این کتاب یکی از کتاب های پرحجم در نوع خودش محسوب می شود ، اما ارزش خواندن را دارد.

منبع: https://mohamadrezateimouri.com/anna-karenina/

فکر می کنم تا به حال آنا کارنینا را  پنج یا شش بار خوانده ام و هر بار، تاثیر متفاوتی از آن دریافت کرده ام. این اثر از بسیاری جهات یک رمان قابل توجه است. این رمان تولستوی داستان موازی دو شخصیت است. آنا کارنینا، شخصیت اول، یک زن زیبا از طبقه اشراف است که زندگی اش به نحو غم انگیزی به پایان می رسد. نفر دوم مالکی به نام کنستانتین لوین است که دغدغه های او درباره کشاورزی، اخلاقیات و نجابت و آن چه که قرار است بر سر روسیه بیاید، در اصل بازتاب دهنده تفکرات و نظرات خود نویسنده است. رمان، داستان پوسیدگی است که در قلب این جامعه رخ می دهد.

کتاب با یک خیانت آغاز می شود: شاهزاده ابلانسکی، برادر آنا و همسر دالی، با معلم فرانسوی بچه های خود به طور مخفیانه وارد رابطه شده است. برادر آنا از او می خواهد که واسطه شده و مانع به پایان رسیدن ازدواج او و دالی شود. سفر او با قطار از سن پترزبورگ تا مسکو زمینه ساز آشنایی با افسر سواره نظامی به نام کنت ورانسکی می شود، کسی که بعدا به اولین عشق آنا تبدیل می شود. دیدار آن ها با مرگ یک کارگر راه آهن در زیر قطار مصادف می شود، این نشان دهنده بلایی است که چند سال بعد بر سر خود آنا می آید.

در این کتاب چند صدصفحه ای، تولستوی به روایت داستانی می پردازد که شخصیت های زیادی را در بر می گیرد. از افراد طبقه مرفه مسکو و سن پترزبورگ گرفته تا کشاورزهای حومه شهر و زاغه نشین هایی که در بدبختی به سر می برند. طرح های داستانی مختلف کتاب نسبتا ساده هستند: آن ها داستان فراز و نشیب های چند ارتباط مختلف هستند. طرح داستانی دوم مربوط به کنستانتین و عشق او کیتی است (کسی که قبلا عاشق ورانسکی بوده است). اما طرح داستانی اصلی مربوط به رابطه رو به پیشرفت آنا با ورانسکی و تاثیر آن بر ازدواج او با کارنین است.

نویسنده از هیچ چیزی به صورت سطحی یا ساده نمی گذرد: ما سوءظن های کارنین را می بینیم. سپس بارداری آنا و در نهایت مرگ او را. ما سفر آنا و ورانسکی به ایتالیا و فرار از رسوایی که در اثر این ارتباط نامشروع گریبان گیرشان شده است را می بینم. سپس بازگشت آن ها به کشور را مشاهده می کنیم. بالاخره با زوال ارتباط آن ها و در نهایت، مرگ آنا مواجه می شویم.

خود تولستوی هم یک مالک و جزو طبقه اشراف بود. او از جزئیات جامعه اشرافی روسیه خبر داشت. او همچنان که فرآیند سقوط و نزول آنا از یک همسر قابل احترام به یک منفور اجتماع را به تصویر می کشد، با مهارت تمام این جزئیات را در معرض دید خواننده قرار می دهد. محدوده ای که تولستوی برای رمان خود انتخاب کرده به او این اجازه را می دهد که این جزئیات باورنکردنی را به رخ بکشد. او تنها ۴۷ صفحه درباره مسابقه اسب سواری مرگ باری می پردازد که در آن، اسب ورانسکی کشته شده است. این نوع نویسندگی عظمت زیادی دارد. باعث می شود که شما آنا، ورانسکی، کارنین و حتی اسبی که این بلا بر سرش آمده را درک کرده و با آن ها همذات پنداری کنید.

آنا عاشق ورانسکی می شود و نمی تواند از او دست بکشد. کارنین می داند که این رابطه نامشروع هم چنان ادامه پیدا می کند و باید حفظ ظاهر کنند. اما او همچنان با طلاق دادن آنا مخالفت می کند. این مساله آنا را در نوعی بلاتکلیفی قرار می دهد. او می خواهد به شکل آزادانه ای با ورانسکی زندگی کند، اما آداب و رسوم جامعه اشرافی کاملا مانع او می شود. آنا و همسرش ثروت زیادی دارند، اما از زندگی خود راضی نیستند. آنا در میان مردمی گیر افتاده است که او را همراهی نمی کنند. زمانی که به شهر برمی گردد و به یک اپرا می رود، به شکل بی رحمانه ای مورد تحقیر و سرزنش قرار می گیرد.

ثروت هر نوع احساسی را از زندگی آنا و ورانسکی زدوده است. آن ها نمی توانند یک زندگی واقعی یا با معنی را در کنار هم ادامه بدهند. همان طور که تولستوی در نظر داشته است، آنا یک شخصیت فوق العاده جذاب است. او زیبا، باهوش و حساس (البته به جز رابطه اش با همسرش) است. موقعیت اجتماعی فوق العاده ای دارد. در پایان معلوم می شود حتی این ویژگی ها هم کافی نیستند. هرچه او بیش تر رشد می کند و بزرگ تر و غمگین تر می شود، نسبت به جذابیت های ظاهری بی اهمیت شده و بر روی عزت نفس خود تمرکز می کند. این مساله حتی زمانی که آنا متوجه می شود همین بی اهمیتی ها باعث فاصله گرفتن ورانسکی با او شده، ادامه پیدا می کند.

در حالی که تولستوی داستان رمان بزرگ دیگر خود به نام جنگ و صلح را به گذشته و دوران جنگ های ناپلئونی برده بود، آنا کارنینا در زمان حال روی می دهد. این رمان که در ۱۸۷۰ نوشته شده، به ترسیم جامعه در حال تغییر روسیه می پردازد. این تغییر تولستوی را کاملا تحت تاثیر قرار داده بود. در سال ۱۸۶۱ یعنی حدود یک دهه قبل، لغو برده داری شروع شده بود.

این فرآیند زمین داری و کشاورزی را با تغییرات عمده ای مواجه کرده بود. هم چنین این ماجرا با انقلاب صنعتی روسیه هم زمان شده بود. روسیه اسیر گذشته، سنت و نابرابری هایی شده بود که تا صدها سال به همین صورت ادامه یافته بودند و حال، مدرنیته در حال کنار زدن آن ها بود.

خطوط راه آهن که یکی از عناصر مهم این رمان هستند، راهی هستند برای ورود به چشم اندازهای عظیم حومه شهر. املاک ورانسکی پر از کالاها و محصولات انگلیسی است. این ها نشانه پیشرفت و مدرنیته هستند. اشرافیت بین دو گروه گیر افتاده است: کسانی مثل لوین که به دنبال تغییر هستند و می خواهند از کشاورزی سود بیش تری ببرند، و کسانی که در دو شهر عمده روسیه هم چنان می خواهند زندگی های مرفه و بیهوده خود را ادامه بدهند.

آنا کارنینا یک داستان حماسی درباره مرگ یک کشور و مرگ یک فرهنگ است. در آن زمان هزاران شاهزاده ای که در هر صورت مورد تحسین خدمتکاران خود قرار می گرفتند، زبان خود را مسخره می کردند، با یکدیگر به فرانسوی صحبت می کردند و برای بچه های خود معلم زبان های خارجی می گرفتند. تولستوی در ادبیات و حتی زندگی که در پیش گرفت به دنبال این بود که راهی برای مقابله با این فروپاشی پیدا کند. او تنها تا حدودی موفق شد. او به یک هنجارشکن مسیحی تبدیل شد و شروع به انتقاد از جامعه روسیه کرد. البته انتقادهای او نوعی دعوت به گذشته دیده می شد.

زمانی که تولستوی در سال ۱۹۱۰ از دنیا رفت، دانشجویان به یاد او راهپیمایی هایی برگزار کردند. حتی بعضی از کارگران سن پترزبورگ و روسیه به پاس احترام به او دست به اعتصاب زدند. لئون تروتسکی، یکی از رهبران انقلاب روسیه با مرگ تولستوی درباره او نوشت: «تولستوی نتوانست راهی برای فرار از جهنم فرهنگ بورژوازی پیدا کند. اما او با قدرتی مقاومت ناپذیر پرسشی را مطرح کرد که تنها سوسیالیسم علمی می تواند به آن جواب بدهد.» آنا کارنینا این مساله را به خوبی نشان می دهد. آنا نماد جامعه ای است که نمی تواند دوام بیاورد. کم تر از نیم قرن بعد، این بخش از جامعه به طور کلی ناپدید شد.

منبع: http://www.naqderooz.com/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7/

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *